میدونم که خوندن این متن تقریباً طولانی ممکنه از حوصلۀ خیلی ها خارج باشه، اما به نظر من ارزشش رو داره تا حداقل از حوادث وحشتناکی که در کنار ما اتفاق می افته و ازش بی خبریم آگاه بشیم. متنی که میخونید داستانی حقیقی هست که البته نویسندۀ اون من نیستم. خوشحال میشم در انتها نظرتون رو راجع به این اتفاق بشنوم. متشکرم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بالای سر در ساختمان محل کار ما تابلوی "UN" نصب شده بود بعنوان مأمور سازمان ملل در شناخت و تشخیص پناهندگان واقعی تحت کنوانسیون 1951 به مشهد رفته بودم. طبیعی است که اسم "UN" و سازمان ملل خیلی دهن پر کن است. خیلی ها فکر می کردند ما آنجا نشسته ایم تا صلح جهانی را تأمین کنیم. از بیرون، همه فکر می کردند داخل آن ساختمان چه خبر است.
این که هزاران افغانی از کله سحر می آیند و صف می کشند تا بعد از سه روز بتوانند نوبت بگیرند و به داخل بیایند نیز مضاف بر آن شده بود. افغانها فکر می کردند بعد از داخل شدن پذیرایی مفصلی می شوند و از آنها پرسیده می شود چه مشکلی دارند حتما بعدش می آیند و از هزار مشکل خود در ایران صحبت می کنند و بعد از آنها پرسیده می شود که کجای دنیا می خواهید بروید؟
آنها می گویند وگاس، بعد ما دست می زنیم و یک خدمتکار با سینی وارد می شود که داخل سینی یک بلیط لوفت هانزا به مقصد وگاس گذاشته شده است...
همکارها و دوست های وزارت کشور هم آنجا بودند که البته به ما به چشم خائنین وطن فروش نگاه می کردند که می خواهند کشور را ایرانِ افغانی کنند. طبق قوانین کنوانسیون 1951 کسانی که می خواهند ادعای پناهندگی کنند حتماً باید در کشوری خارج از محل زندگی خود این درخواست را بدهند و بسیار طبیعی است که هیچ ایرانی در داخل خاک ایران نمیتواند به دفتر UNHCR مراجعه کند و تقاضای پناهندگی بدهد.
یک روز صبح زود که رفته بودم صلح جهانی را تأمین کنم متوجه شدم کسی که به داخل اتاق مصاحبه آمده یک دختر جوان است که با چادر روی خود را سخت گرفته و سر خود را به زیر انداخته است. خیلی از زنان افغانی وقتی به داخل می آمدند، به همین حال می آمدند و می پرسیدند کدام یک از ما مأمور سازمان ملل است چراکه به مأمورین وزارت کشور اعتماد نداشند. از همکارم خواستم بیرون برود، برایش توضیح دادم که هرگونه اطلاعی که او به ما بدهد کاملاً محفوظ می ماند و در پرونده های سازمان ملل ضبط شده و بدون اجازۀ او هیچ استفاده ای از آن نمی شود. با متانت و آرامش و با احترام کامل از او خواستم حداقل صورتش را نشانم بدهد. خیلی راحت چادر را از سرش برداشت، روسری سرش بود. خیلی جوان بود ولی دور چشمانش به کبودی می زد و رنگ زرد چهره اش را گرفته بود. حدس زدم باید از فارس های کابل باشد. اسمش را پرسیدم. اگر شروع به صحبت می کرد می توانستم بفهمم اهل کجای افغانستان است ولی آرام و شمرده گفت: من کمک می خواهم. فارسی خودمان را خالص صحبت می کرد.
پرسیدم: شما افغانی هستید؟
گفت: نه.
گفتم: ما فقط برای افغانی ها فعالیت می کنیم. بفرمایید که اهل کدام کشور هستید؟
گفت: ایران، مشهد.
گفتم: متأسفم، لطفاً تشریف ببرید.
قبلاً هم چنین اتفاقی افتاده بود. ایرانی هایی که فکر می کردند مأمورین سازمان ملل، کبوترهای صلح هستند که هر کدام یک برگ زیتون بر منقار دارند، می آمدند و از حقوق بشر و غیره شکایت می کردند. کلی طول می کشید تا به آنها بفهمانیم سازمان ملل آژانس های مختلف دارد و ما مأمورین کمیساریای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان هستیم و آنها دست آخر بلند می شدند و با فحش و ناسزا آنجا را ترك می كردند.
با صدایی گرفته گفت: من كمك می خواهم.
با خود گفتم باز این سناریو قرار است تكرار شود . به صندلی تكیه دادم و اجازه دادم مشكلش را بگوید. می گفت و من توضیح می دادم و او می رفت. مثل روزهای دیگر.
گفت: می خواهم مرا از دست شوهرم نجات بدهید.
با لحن تمسخر آمیز گفتم: خوب به دادگاه خانواده بروید و درخواست كمك كنید.
گفت: نمیتوانم، شوهرم افغانی است.
شروع شد، باز هم یك بدبخت دیگر. دختران ایرانی فقیر و بیچاره ای كه در ازای پرداخت پول به افغانی ها فروخته می شدند تا مرد افغانی بتواند كارت اقامت بگیرد. رویه اشتباه وزارت كشور. ازدواج شرعی و غیر رسمی.
چون افغانی ها نمی توانند رسمی در ایران ازدواج كنند. شرعی ازدواج می كنند. قیمتش هم بین یكصد هزار تا یك میلیون تومان است. به راحتی به محله های فقیر نشین می روند و دختر می خرند. وزارت كشور هم تبعه خودش را این طور حفظ می كرد كه به شوهر اجازه اقامت می داد تا دختر مجبور نشود به افغانستان برود. بدبخت ها نمی دانند با ازدواج با یك افغانی تابعیت ایرانی خود را از دست می دهند.
گقتم: كار شما چندان هم سخت نیست، بروید و دادخواست بدهید، دادگاه حكم می دهد و شوهرتان را هم از كشور اخراج می كنند.
گفت: نه می خواهم شما مرا نجات بدهید.
گفتم: ما نمی توانیم. بعد با بی حوصلگی گفتم: خوب بگو مشكل چیست؟
گفت: پدرم معتاد است، ما هفت خواهر و برادریم، من بزرگتر از همه هستم. پدرم از من بدش می آید، می گوید دختر فقط بدبختی به بار می آورد. اگر پسر بودی می توانستی كمك خرج من باشی. منظورش از كمك خرج این است كه می توانستم برایش مواد ببرم. لااقل ساقی می شدم و برایش جنس خوب می آوردم.
زیاد داستان جدیدی نبود. نگاهش كردم. مستقیم و خیره به موزاییك جلوی پایش نگاه می كرد پاهایش را محكم به هم چسبانده بود ولی پاهایش می لرزیدند. دست خود را روی پایش گذاشت تا جلوی لرزش را بگیرد. ولی دستهایش هم لرزیدند.
ادامه داد: تا اینكه غلام سخی آمد. من فقط می توانستم كارهای خانه را بكنم، كسی هم خواستگاری من نمی آمد. ما در محله فقیر نشین پشت طلاب زندگی می كردیم، یك خانه خرابه داریم مادرم در خانه های مردم كار می كند تا بتواند خرج ما و مواد پدرم را بدهد. غلام سخی آمد پیش پدرم. پدرم مرا برانداز كرد و گفت: یك میلیون تومان می خواهم.
غلام سخی رفت و فردا با یك بسته تریاك آمد. با هم چانه زدند و سر هفتصد هزار تومان توافق كردند. دیگر هرچه تریاك آورد، پدرم كمتر از هفتصد هزار تومان رضایت نداد. غلام سخی مهلت خواست و یك هفته بعد آمد و پول را داد و من نزد صلای محله به عقد غلام در آمدم.
گفتم: خوب این ها كه گفتید چیز تازه ای نیست، متاسفانه به دلیل رویه غلط اداره اتباع امور خارجه و جهل مردم این اتفاق زیاد می افتد .ما كاری نمی توانیم بكنیم ولی حداقل دادگستری خوب عمل می كند بروید و دادخواست طلاق بدهید.
لحظه ای چشم در چشم من دوخت و چیزی نگفت، در عمق چشمانش خواندم كه خود را بسیار دور از من می بیند در حالی كه كمتر از 3 متر با من فاصله دارد.
گفت: حداقل گوش كنید .
گفتم: ما وقت گوش كردن نداریم. بفرمایید.
به چشمانم زل زد و با بغضی فرو خورده گفت: باید گوش كنید.
سیگاری آتش زدم و تكیه دادم و با دست اشاره كردم كه ادامه دهد.
گفت: من فقط هفته ای یك شب غلام سخی را می بینم.
گفتم: آخر این هم شد مشكل؟ حتما می رود دنبال پخش مواد.
گفت: شاید هم برود ولی این مشكل من نیست.
گفتم: خانم دست بردار. چند سالته؟
گفت: 19 سال.
گفتم: شكر خدا كه عقلت كار می كنه؟
گفت: نمی دانم.
بیش از حد آرام بود. عصبی شده بودم.
گفتم: خانم جان، دخترم! زندگی قواعد خاص خودش را دارد. شوهر را باید در خانه نگهداشت اگر هم سر به راه نیست جدا شو. این كه مشكلی نیست.
گفت: می دانم.
گفتم: پس مشكلت چیه؟
گفت: من هفت تا شوهر دارم.
نمی دانستم چه باید بگویم. خشك شدم. اشك از چشمانش سرازیر شد. لرزش پایش بیشتر شد. سرش را به زیر انداخت و ادامه داد.
گفت: اوایل فقط می ترسیدم و گریه می كردم. از خود غلام سخی هم می ترسیدم ولی وقتی شبهای بعد آدمهای دیگر آمدند نمی توانستم هیچ چیز بگویم یا خفه می شدم یا خفه ام می كردند.
گفتم: كتكت می زنند؟
گفت: اوهوم.
گفتم: همه افغانی هستند؟ شش تای دیگر؟
گفت: اوهوم.
دیگر تحمل نكرد. هنوز هم دلم می لرزد، گریه به این تلخی تا به حال ندیده بودم، فقط گریه كرد و تمام تنش یک سره می لرزید.
گفت: به غلام سخی گفتم چرا پدر سگ؟ گفت: من كه پول نداشتم. هفت نفر شدیم، نفری صد هزار تومان گذاشتیم وسط، خوب آنها هم حقشان را می خواهند.
گفتم: بی رحم بی همه چیز، لااقل به من رحم كن. گفت : رحم كه ما را ارضا نمی كند.
حالا آمده ام شما برای من كاری بكنید. شما را به خدا نجاتم بدهید. دوبار رفتم قهر به خانه، قبل از اینكه چیزی بگویم پدرم مرا با كتك بیرون انداخت می ترسید غلام سخی بیاید و پولش را پس بگیرد. غلام سخی مرا می آورد به خانه و دوباره همان قضایا بدبخت شده ام. فقط یك تکه گوشت و استخوان شده ام. شما را به خدا نجاتم بدهید.
بلند شدم. دوست وكیلی داشتم كه درآنجا وكالت می كرد. با موبایل بهش زنگ زدم و گفتم یك مشكل خاص دارم و تمام حق الوكاله اش را خودم می پردازم.
بلند شد. گفتم: اگر نمی تواند راه برود اجازه بدهد آمبولانس خبر كنم. گفت كه می تواند راه برود. با هم آهسته از اتاق بیرون رفتیم. همكارم اداره اتباعم با اخم به من نگاه كرد. پیش خود می گفت كه این خائنین كم دردسر دارند، حالا زن افغانی را هم با خود بیرون می برند. به آرامی گفتم كه چادرش را بر سرش بیاندازد. وقتی از پله ها می رفتیم از او پرسیدم صبحانه خورده است یا نه؟
گفت كه فقط روزی یك وعده غذا می خورد. پیشانی اش عرق كرده بود.
آهسته گفت: من حامله هستم...