تبليغاتX
« اینجا »
« اینجا »
آخرین مطلب: خیلی دور، خیلی نزدیک...

   چه مرگته؟! با خودتم تعارف داری؟! اگه دوسش داری چرا بهش اخم میکنی؟! چرا خودتو واسش میگیری؟! چرا عقده هاتو به سر اون بد بخت خالی میکنی؟! حتماً باید از دستش بدی؟! لعنتی اون دوستت داره! به خودت بیا! دوست داری عاشق اخم ها و بد عنقی هات بشه؟! دوست داری آرزوش بشه دیدن یه لبخندت؟! ببین، اگه حقیقتاً هدفت همینه، یا حتی هدفت این نیست اما جلوی این کاراتو نمیگیری، باید بهت بگم، واقعاً واست متاسفم، خیلی عقبی رفیق خیلی!

***

   مسیرمو گم کردم. از اون موقع هاست که جدی جدی نمیدونی واسه چی میری بیرون، واسه چی تو خونه میمونی، واسه چی درس میخونی، واسه چی میخوابی، واسه چی بیداری، یا بعضی وقتام واسه چی نفس میکشی...

***

   تا حالا دل تنگ شب گریه هات شدی؟ تا حالا شده وقتی شونه هات از شدت خنده میلرزه آرزو کنی، کاش میشد شونه هات مثل اون موقع ها از گریه میلرزید؟

***

شنیدی میگن "خیلی دور، خیلی نزدیک" ؟

اولی اونه، دومی دلتنگیش...




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1388/08/14 به قلم نقطه خان!



8 تا سلام بخاطر 8/8/88 !

عیدتون مبارک!

هم عیده هم من واسه سومین بار دایی شدم!

کلاً روز خوبی بود !

یاسی کوچولو، حالا که به دنیا اومدی پس خوش اومدی!




نوشته شده در تاريخ جمعه 1388/08/08 به قلم نقطه خان!



   «خان دایی طبق معمول بالای منبر میرود»

   خان دایی: ببین دایی جون، من خوبیتو میخوام بیا و من یه چیزی میگم و تو گوش کن، آیندتو تضمین کن.

   نقطه: چشم بفرمایین دایی؟

   خان دایی: یه مغازه هست، یک در یک. مال یه پسرس که ماشالا مثل خودت تیز و زرنگه. تعمیرات موبایل میکنه، کارش خیلی درسته. توی کل بازار، هرکس هر مشکلی داشته باشه فقط میره سراغ این پسر. یعنی رو دستش وجود نداره! اگه بخوای بری پیشش من باهاش صحبت میکنم، یه جوری راضیش میکنم بذاره بری پیشش. تو مغازش جا نیستا باید تو پیاده رو وایسی ور دستش کارو یاد بگیری. بیا دایی من باهاش حرف میزنم، برو واسا بیخ دستش یادت بده، امروز شاگردشی، فردا میشی اوستا. این رشته که تو توش رفتی دست توش زیاده من الان دارم بهت میگم امروز بزنی تو این کار بهتر از فرداست. بیا ازین رشته بیرون، درس و دانشگاه به درد کی خورده که به درد تو بخوره؟ امروز روز کار باید فنی باشه، تو باید بزنی تو کار فنی، این درسته. خوب دایی، نظرت چیه؟

   نقطه: دایی جان، نظر شما محترم و صحیح، اما یه پسره نرّه غول دارین که از من یکی دو سال کوچیک تره ولی بزنم به تخته هیکلش 10 برابر منه؟ چرا اونو نمیفرستین روی پیاده رو کار فنی یاد بگیره، آیندشو تضمین کنه؟

   «خان دایی خفه خون میگیرد»




نوشته شده در تاريخ جمعه 1388/08/01 به قلم نقطه خان!



برای قلب عاشقم لاف صداقتو نزن.

   وقتی که تپش هاش اینطوری میشه شک ندارم که یه خبریه. شوخی که نیست قلب خودمه چند ساله که باهامه، از اول تا حالا. درسته که بعضی وقت ها تنبلی میکنه و خوب کار نمیکنه. اما با همۀ این حرفا قلب منه، قرارگاه احساساتمه.

    آره دوباره داره خاص میزنه، میدونی که معنیش چیه؟ یا یه جای کار تو میلنگه، یا من. ولی نه، من کارم خیلی وقته به خاطر اشتباه تو میلنگه، مجبوری عصا بغل زدم، وگرنه میتونم دوباره راه برم. پس دلیل این تپش خاص، من نیستم، تویی.

    نگو نه. چون من خیلی وقت پیش میخواستم پامو پس بکشم. اما وقتی به یاد دل تو می افتادم، تنم میلرزید و میگفتم نه! سـَر ِخودم داد میزدم میگفتم نامردیی که یه نفر در حق من کرد، من نباید در حق تو بکنم. آخه احساس تو ارزش داره. تو هم مثل من آدمی. نباید خردت کنم، تو به من دل بستی، روا نیست دلتو بشکنم. تلافی توی مرام من نیست.

***

    زود قضاوت نکن! نگو که از اول دوستت نداشتم، چرا منم دوستت داشتم، ولی تو حماقت کردی. تو هم شدی یکی مثل همه، خنجرتو تا دسته فرو کردی توی کمرم. هنوز صدای زجه هام توی گوشمه. زجه هایی که به خاطر بی کسی هام زدم، نه به خاطر خیانت تو. اما گفتی بچگیمو ببخش. بخشیدمت، بخشیدم تا شاید یه روزی دوباره بتونم مثل قبل توی قلبم بنشونمت، اما نشد. تو شدی دومین نفری که بهت دل بستمو، دستی دستی همه چیزو خراب کردی.

***

    این شد که من احساسم به تو عوض شد. بعد از چند سال یه رنگی، دو رنگی دیدم. فکر کردی نتیجه چی شد؟ هیچ. ظاهراً با تو، اما دلم تنها بود. ترسیدم عاشق بشم. ترسیدم کارتو تلافی کنم. تا دلم میگفت: "هی پسر! تو باز داری عاشق میشی!" محکم میزدم تو دهنش. چرا؟ بخاطر تو. که یه وقت کارتو تلافی نکنم. اما امشب بعد از چند سال دوباره قلبم باهام حرف زد. گفت باز بوی دو رنگی میاد. نمیدونم این دفعه به حرفش گوش بدم یا نه؟ دفعه قبل گفت ببخشمت. این بار داره یه چیز دیگه میگه؟ نکنه راست بگه؟ نکنه یه کاری کنه بی مرامی کنمو برم دنبال ندای دلم؟ دنبال اونی که چشم و دلش با منه و من نگاهمو ازش میگیرم؟ نمیدونم. لعنت! همه چیز با هم قاطی شده! فکر کنم این دفعه دوتایی با هم داریم به همه چیز لگد میزنیم. تو اونجا و من «اینجا».




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1388/07/20 به قلم نقطه خان!



مقایسه دو شخصیت متفاوت:

شخصیت اول)

+ بله بفرمایید؟

- سلام، یک لحظه برو سراغ شلوار مشکی من ببین پول توش هست؟

+ سلام، یک لحظه صبر کن الان میبینم...

(دستش را در جیب شلوار کرده و یک تراول چک مشاهده میکند.)

+ الو، پشت خطی؟

- آره چی شد پول توش هست؟!

+ بله، نگران نباش.

- وای خدا رو شکر، چقدره؟

+ یک تراول 50 هزار تومانیه.

- باشه، الان میام ازت میگیرم، مرسی عزیزم خیلی خوشحالم کردی! فعلاً خداحافظ!

+ خواهش میکنم کاری نکردم، خدانگهدار.

___________

شخصیت دوم)

- بلــه؟

+ سلام، یک لحظه برو سراغ شلوار من ببین پول توشه؟

- علیک سلام، چی شده مگه؟

+ هیچی یه مقدار پول گم کردم، فکر کنم تو اون شلوارم جا گذاشتم، نمیدونم؟!

- وایسا برم ببینم...

(دستش را در جیب شلوار کرده و یک تراول چک 50 هزار تومانی مشاهده میکند.)

- الو؟

+ چی شد پیدا کردی؟! پولم اونجاست؟

- هـــوم، نه هرچی میگردم نیست، خالی خالیه.

+ تو رو خدا یه بار دیگه بگرد شاید باشه؟

- نه نیست گشتم.

+ وای خدا حالا چه خاکی تو سرم بریزم، پول من نبود... ببینم تو پول پیشت هست؟

- چقدر میخوای؟

+ یه 50 هزار تومانی، مال یه بنده خدایی بود، امانت داده بود به من، نمیدونم کجا گمش کردم؟!

(نگاهی به تراول می اندازد و لبخندی شیطانی بر لبش مینشیند)

- آره دارم بیا بهت میدم ولی تا فردا باید بهم پسش بدیا؟

+ وای خدا رو شکر! نزدیک بود آبروم بره! چشم حتماً تا فردا جور میکنم و بهت پس میدم! واقعاً ازت ممنونم عزیزم تو خیلی خوبی!

- خواهش. خوبه دیگه خودتو لوس نکن، کار دارم فعلاً.

 __________________

   پ.ن.1: از هر دیدی که دوست دارید به مسئلۀ ای که طرح کردم نگاه کنید و هرچه که به ذهنتون اومد بگید، پیشاپیش ممنونم.

   پ.ن.2: از اینکه دیر میام باز هم عذر میخوام. ظاهراً این موضوع همچنان ادامه داره، چون با توجه به شروع کلاس های دانشگاه، فرصت اینکه بیشتر از هفته ای یک مرتبه به «اینجا» بیام رو پیدا نمیکنم. امیدوارم این کوتاهی رو از جانب من ببخشید. نقطه سر خط.




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1388/07/14 به قلم نقطه خان!



چرا؟ - فرضیۀ نقطه ای مزۀ منظور - Injam.Blogfa.Com

 - خوشمزه است! مزۀ انار میده، ترشه.

+ ترش هست اما مزۀ انار نمیده، به دهن من مزۀ آلبالوی ترش میده.

- نمیدونم. شاید مزۀ انار و آلبالو توی دهن من و تو جا به جا شده!

+ منظورت چیه؟!

- منظورم اینه که شاید، مزۀ انار توی دهن من مثل مزۀ آلبالو توی دهن تو باشه و بالعکس. کسی چه میدونه؟!

+ نمیدونم، شاید!

***

        مدت هاست که چیزی مثل یک فرضیه توی ذهنم شکل گرفته که اسمش رو گذاشتم فرضیۀ مزۀ منظور. قبل از شروع میخوام یه خواهشی ازتون کنم، اونم اینه که اگر حوصله ندارید، عصبی هستید و کلاً حال خوبی ندارید فعلاً این متن رو نخونید چون فهمیدن منظور من در این مطلب احتیاج به کمی تامل و آرامش داره. اگر حاضرید و حالش رو دارید شروع کنیم؟ پس بسم الله:

        بگذارید فرضیم رو با چند تا سوال شروع کنم، کسی میتونه به این سوال جواب بده که، چه تضمینی هست که همۀ ما، مزۀ مثلاً انار یا سوسیس یا هرچیز دیگه رو یک جور حس کنیم؟

        یک سوال دیگه میپرسم. چه تضمینی هست که همۀ ما بوی یک چیز خاص رو (مثل نفتالین) یک جور استشمام کنیم؟ شاید اون بویی که من استشمام میکنم و بهش میگم "بوی نفتالین"، در شامۀ شما، شبیه "بوی جوراب"، در شامۀ من باشه، اما هر دوی ما رو به یاد بوی نفتالین میندازه؟ (لطفاً جملۀ قبل رو یک بار دیگه بخونید تا درست متوجهش بشید).

        من نفتالین رو بو میکنم و بویی که استشمام کردم در ذهنم تصویر نفتالین رو بوجود میاره و باعث میشه که من از بوی اون خوشم بیاد.

        شما نفتالین رو بو میکنید و بویی که شما هم استشمام کردید تصویر نفتالین رو در ذهنتون بوجود میاره، اما باعث میشه که شما از بوی نفتالین بدتون بیاد. چرا؟ شاید بویی که شما استشمام کردید شبیه بویی باشه که من با استشمام اون یاد بوی جوراب می افتم و از اون بدم میاد؟ کسی چه میدونه!

        مسئله خیلی سادست! میخوام بگم مغز ما هرکاری که دلش بخواد میتونه با ما بکنه!

        اما این اصل فرضیۀ من نیست، نه مزه، نه بو. این ها مثال هایی بود که میشه برای سایر حواس پنجگانه هم بیان کرد. اما اگر قضیه ای که گفتم ممکن باشه، میتونیم این حدس رو بزنیم که آنچه که یک فرد میبینه هم ممکنه با یک فرد دیگه متفاوت باشه.

        یک مثال خیلی ساده تر بزنم. اگر یک نفر به طور مادر زاد و از لحظه ای که چشم باز میکند، رنگی رو که ما آبی میبینیم، قرمز ببینه کسی میفهمه؟ چطور؟ اون بچه از لحظه ای که به دنیا میاد رنگی که من و شما آبی میبینیم قرمز میبینه، وقتی که اسم رنگ ها رو بهش یاد میدن به رنگی که در ذهن اون قرمز هست و در ذهن ما آبی، میگن آبی! خوب طبیعتاً اون بچه تا آخر عمر قرمز ما رو آبی میبینه! (اگر متوجه نشدید یک بار دیگه پاراگراف بالا رو بخونید و به رنگ نوشته ها توجه کنید).

         فرضیۀ من اینه که " همۀ هستی، هر حس اون، هر ذرۀ اون، هر مفهوم اون، میتونه در ذهن هرکس یک جور معنی بشه. در ذهن من آبی یک رنگ خاص هست، آلبالو یک طعم خاص داره و نفتالین یک بوی خاص، اما در ذهن دیگری آبی رنگی دیگه، آلبالو طعمی دیگه و نفتالین بویی دیگه تعبیر میشه."

         امیدوارم زیاد پیچیده ننوشته باشم. اگر حس کردید که متنم نامفهوم بود لطف کنید و یک بار دیگه سر فرصت اون رو بخونید. سعی میکنم بعداً بیشتر راجع به این مسئله بنویسم. شاید روزی این فرضیۀ نقطه ای و ریز، تبدیل به یک نقطۀ خیلی بزرگ بشه! کسی چه میدونه؟

        خدا نگهدارتون. نقطه سر خط.




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1388/07/06 به قلم نقطه خان!



عید فطر مبارک باد! - Injam.Blogfa.Com (نقطه)

   راننده ماشین خسارت دیده که سعی در فروخوردن عصبانیت دارد، میگوید:

      - آخه خانم محترم این چه طرز رانندگیه؟ هیچ میدونید اگه من ترمز نمیکردم چه بلایی سر اون بچۀ بی گناهی که اونجا ایستاده بود میومد! شما که لایی کشیدن بلد نیستین چرا انقدر ویراژ میدید و با سرعت رانندگی میکنید؟! وقتی زدید به ماشین من چرا دَر رفتید؟! چیزی که نشده بود، اگه صبر میکردید من میگفتم برید خسارتی نمیگرفتم ازتون، اما حالا... ببینم؟ نکنه گواهی نامه ندارید؟

   دخترک بیست و چند ساله، با موهای زرد و صورتی با آرایش بسیار غلیظ و مانتوی تنگی که پوشیده (اما انگار نپوشیده) آدامس خوران، با لحنی تمسخر آمیز میگوید:

      - حالا چی شده مگه بچه خوشکل! خسارتشو میدم چته ژیگول حرس نخور شیرت خشک میشه! هـَ هـَ...!

   راننده که او هم پسری بیست و چند ساله است، از لحن زشت حرف زدن دخترک مقصر که پس از تصادف فرار کرده، به شدت عصبانی میشود. رنگش به قرمز میگراید و کنترلش را از دست میدهد، فریاد زنان میگوید:

      - حرف دهنتو بفهم دخترۀ...! استغفرالله! به من میگی بچه خوشکل بی تربیت؟! بیا پایین ببین چه غلطی کردی بی شخصیت! هرچی من میخوام مودبانه باهات صحبت کنم نمیشه، اصلاً شما لایق ادب نیستی! شما خیلی بی خود کردی زدی و فرار کردی!

   با عصبانیت تلفن همراهش را از جیبش خارج میکند و به ظاهر شماره 110 را میگیرد.

   جوانهای بیکار یکی یکی از ماشین های باکلاس خود خارج میشوند و دور معرکه جمع میشوند، اما با دیدن عصبانیت شدید راننده زیان دیده هیچ یک جرات صحبت کردن و خود شیرینی را پیدا نمیکنند و فقط نظاره گر میشوند.

   دخترک که کم کم از پس صورت متکبر و مغرورش ترس هویدا میشود، با لکنت میگوید:

      - آقـا... دارید با کی تماس میگیرید؟

   راننده زیان دیده متوجه میشود کلکی که زده کارگر واقع شده. با پوسخند میگوید:

      - پلیس عزیز!

   دخترک مغرور وحشت میکند و با بغض میگوید:

- نه آقــا! قطعش کنید توروخدا پلیس واسه چی؟! خوب چیزی که نشده هرچی خسارتش باشه میدم...!

   ناگهان پسری با موهای اتو کشیده و سیخ با تی شرتی کوتاه و شلواری تنگ از میان جمعیت پسران بیکار با چهره ای خونسرد جلو می آید و به دختر میگوید:

      - عزیزم شما نگران نباش، من خودم نمایندگی... دارم حلش میکنم؛ آقا کارت ماشین من خدمتتون باشه، این هم شمارۀ تماس من، واستون درستش میکنم، مثل روز اول. بگذارید ببینم؟ اصلاً چیزی نشده که...

   راننده ماشین زیان دیده با خشم نگاهی به سر تا پای پسر ظاهراً فداکار که از ماشین تقریباً صد میلیونیش پیاده شده میکند و با آرامشی ظاهری میگوید:

       - آقای محترم، خیلی عذر میخوام، میتونم سوال کنم این مسئله به شما چه ارتباطی داره؟ مگه شما به من زدید که کارت ماشین خودتون رو به من هدیه میکنید؟

   پسر پولدار متلکی که راننده خیلی مودبانه به او گفته را به خود نمیگیرد و با اعتماد به نفس به دخترک میگوید:

       - عزیزم لطفاً کارت ماشینت رو بده. من با شماره موتور و پلاک چکش کنم بدم خدمتشون.

   دخترک چند ثانیه ای مردد میماند و بعد کارت را به پسر پولدار میدهد، سپس با ناز رو به راننده میگوید:

       - آقـــا، یه لحظه بیاین نزدیـــک...

   راننده قدری به شیشه ماشین گران قیمت دختر نزدیک میشود، دختر آرام و با عشوه میگوید:

       - مـن... راستش میخواستم بگم که... شمارتون رو به خودم بدین، من از خجالتتون در میام... (و چشمک میزند)

   راننده که متوجه مفهوم زشت دختر میشود با عصبانیت میگوید:

- واقعاً واست متاسفم! تو و امثال تو هستین که ارزش و مقام زن رو به لجن میکشین! خاک بر سر پستت!

   راننده کارت ماشین دختر و شماره تماس پسر پولدار را از دست پسر پولدار بیرون میکشد و با نگاهی پر معنی به دخترک که هنوز رنگش سفید است، سری به نشان تاسف تکان میدهد. سوار ماشین خود میشود و به سرعت آنجا را ترک میکند...

***

   صبح روز بعد وقتی درست به کارت ماشین دخترک نگاه میکند متوجه میشود که نسخۀ کپی کارت ماشین را در دست دارد، با گیجی شمارۀ پسر پولدار را میگیرد...

" شماره ای که با آن تماس گرفته اید، اشتباه است! "

_____________

   پ.ن.1: سلام به همه. بابت غیبت چند روزم از همۀ شما دوستای خوبم عذر میخوام، چند روزی دستم به هیچ کاری نمیرفت، فقط نشستم و 2، 3 تا کتاب خوندم و یک شب هم چند خطی "دل نوشت" نوشتم که اگر دوست داشتید، بگید واستون «اینجا» بگذارم.

   پ.ن.2: همین الان عید شد. بنابراین، عید همتون مبارک! من آخرین روز ماه رو واسه همۀ دوستای مجازیم چه اونایی که منت میذارن و همیشه به «اینجا» میان، چه اونایی که وقت نمیکن همیشه بیان و گهگداری قدم رنجه میفرمایند، دعا کردم. امیدوارم شما هم واسم دعا کرده باشین. عکس فوق رو هم به قدم مبارک همۀ شما دوستای خوبم تقدیم میکنم.

   پ.ن.3: از مطلب قبل و نظرات خوبتون فقط اینطور نتیجه گیری کردم که برداشت ماها از خیلی حرفهای بزرگ خدا و قرآن به دلیل داشتن ذهن کوچیکمون اشتباه هستش، اگر خداوند جایی گفته شما به شرط ایجاد عدل میتونید 4 زن بگیرید، جایی دیگر هم گفته که شما نمیتونید عدل رو بین 4 نفر به درستی ایجاد کنید، بنابراین از نظر من، به طور همزمان ازدواج با بیش از 1 زن اشتباه هستش.

   پ.ن.4: اگر نتیجتون رو از داستان کوتاه فوق بهم بگید، خیلی ممنون و خوشحال میشم. متشکرم. یاحق. نقطه سر خط.




نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1388/06/29 به قلم نقطه خان!


درباره اینجا
آرشيو هفتگی اینجا
پانزده مطلب گذشته
موضوعات اینجا
دوستان نقطه
:حدیث امروز
 
Injam.Blogfa.Com