تبليغاتX
« اینجا »

« اینجا »

عنوان آخرین مطلب: چند شوهری...

(33) فارغ شدم!

  هر آمدنی را رفتنی است و هر رفتنی را آمدن...

   درود رفقا، میدونم که همگی جملۀ "از این که با فاصله طولانی مطلب مینویسم، شرمندم" رو از برید و اصلاً از اون خوشتون نمیاد، اما خوب زندگیه و هزار مشکل و روزمرگی.

   باید به عرض دوستای خوبم برسونم که بنده فارغ شدم. البته سو تفاهم نشه! بنده نقطۀ مذکر هستم، از تحصیل فارغ شدم نه چیز دیگه...

   بی پرده بگم، تا به حال شده از محبت خدا مثل میخ بچسبین سرجاتون؟ این اتفاق واسه من افتاد، دقیقا بعد از ظهر روزی که آخرین امتحانم رو دادم مشغول به کار مورد علاقم شدم. خدایا نمیدونم دقیقاً به چه نحوی باید از شما تشکر کرد که در حد لطف و بزرگیتون باشه، اما از اونجایی که خیلی احساس خودمونی بودن باهاتون دارم فقط میتونم بگم؛ ممنونم خدا. خیلی دوستت دارم.

   و اما کارم، نمیدونم قبلاً گفته بودم یا نه، بنده گرافیست هستم. طراحی دیجیتال. در این زمینه ادعایی ندارم اما به گفتۀ اطرافیان کارم خوبه. حدوداً دو، سه هفته هستش که به صورت رسمی و حرفه ای تر دارم در این زمینه فعالیتمو ادامه میدم. امیدوارم بتونم موفق بشم. قصد دارم بزودی یک سایت افتتاح کنم که همۀ طراحی هامو اونجا نمایش میدم. شاید آدرسش رو اینجا هم نوشتم.

  ضمناً از اونجایی که در محل کارم اینترنت نسبتاً پر سرعت در دسترس دارم احتمال اینکه بیشتر اینجا رو سروسامان بدم هست، البته اگه کار مجال بده. پرچونگی کردم ببخشید. به زودی برمیگردم، بهتر از سابق. شاد باشید. یاعلی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/11/07ساعت 11:51  توسط نقطه  | 

(32) چند شوهری...

   میدونم که خوندن این متن تقریباً طولانی ممکنه از حوصلۀ خیلی ها خارج باشه، اما به نظر من ارزشش رو داره تا حداقل از حوادث وحشتناکی که در کنار ما اتفاق می افته و ازش بی خبریم آگاه بشیم. متنی که میخونید داستانی حقیقی هست که البته نویسندۀ اون من نیستم. خوشحال میشم در انتها نظرتون رو راجع به این اتفاق بشنوم. متشکرم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

   بالای سر در ساختمان محل کار ما تابلوی "UN" نصب شده بود بعنوان مأمور سازمان ملل در شناخت و تشخیص پناهندگان واقعی تحت کنوانسیون 1951 به مشهد رفته بودم. طبیعی است که اسم "UN" و سازمان ملل خیلی دهن پر کن است. خیلی ها فکر می کردند ما آنجا نشسته ایم تا صلح جهانی را تأمین کنیم. از بیرون، همه فکر می کردند داخل آن ساختمان چه خبر است.

   این که هزاران افغانی از کله سحر می آیند و صف می کشند تا بعد از سه روز بتوانند نوبت بگیرند و به داخل بیایند نیز مضاف بر آن شده بود. افغانها فکر می کردند بعد از داخل شدن پذیرایی مفصلی می شوند و از آنها پرسیده می شود چه مشکلی دارند حتما بعدش می آیند و از هزار مشکل خود در ایران صحبت می کنند و بعد از آنها پرسیده می شود که کجای دنیا می خواهید بروید؟

   آنها می گویند وگاس، بعد ما دست می زنیم و یک خدمتکار با سینی وارد می شود که داخل سینی یک بلیط لوفت هانزا به مقصد وگاس گذاشته شده است...
همکارها و دوست های وزارت کشور هم آنجا بودند که البته به ما به چشم خائنین وطن فروش نگاه می کردند که می خواهند کشور را ایرانِ افغانی کنند. طبق قوانین کنوانسیون 1951 کسانی که می خواهند ادعای پناهندگی کنند حتماً باید در کشوری خارج از محل زندگی خود این درخواست را بدهند و بسیار طبیعی است که هیچ ایرانی در داخل خاک ایران نمیتواند به دفتر UNHCR مراجعه کند و تقاضای پناهندگی بدهد.

   یک روز صبح زود که رفته بودم صلح جهانی را تأمین کنم متوجه شدم کسی که به داخل اتاق مصاحبه آمده یک دختر جوان است که با چادر روی خود را سخت گرفته و سر خود را به زیر انداخته است. خیلی از زنان افغانی وقتی به داخل می آمدند، به همین حال می آمدند و می پرسیدند کدام یک از ما مأمور سازمان ملل است چراکه به مأمورین وزارت کشور اعتماد نداشند. از همکارم خواستم بیرون برود، برایش توضیح دادم که هرگونه اطلاعی که او به ما بدهد کاملاً محفوظ می ماند و در پرونده های سازمان ملل ضبط شده و بدون اجازۀ او هیچ استفاده ای از آن نمی شود. با متانت و آرامش و با احترام کامل از او خواستم حداقل صورتش را نشانم بدهد. خیلی راحت چادر را از سرش برداشت، روسری سرش بود. خیلی جوان بود ولی دور چشمانش به کبودی می زد و رنگ زرد چهره اش را گرفته بود. حدس زدم باید از فارس های کابل باشد. اسمش را پرسیدم. اگر شروع به صحبت می کرد می توانستم بفهمم اهل کجای افغانستان است ولی آرام و شمرده گفت: من کمک می خواهم. فارسی خودمان را خالص صحبت می کرد.

پرسیدم: شما افغانی هستید؟

گفت: نه.

گفتم: ما فقط برای افغانی ها فعالیت می کنیم. بفرمایید که اهل کدام کشور هستید؟
گفت: ایران، مشهد.

گفتم: متأسفم، لطفاً تشریف ببرید.

   قبلاً هم چنین اتفاقی افتاده بود. ایرانی هایی که فکر می کردند مأمورین سازمان ملل، کبوترهای صلح هستند که هر کدام یک برگ زیتون بر منقار دارند، می آمدند و از حقوق بشر و غیره شکایت می کردند. کلی طول می کشید تا به آنها بفهمانیم سازمان ملل آژانس های مختلف دارد و ما مأمورین کمیساریای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان هستیم و آنها دست آخر بلند می شدند و با فحش و ناسزا آنجا را ترك می كردند.

   با صدایی گرفته گفت: من كمك می خواهم.

   با خود گفتم باز این سناریو قرار است تكرار شود . به صندلی تكیه دادم و اجازه دادم مشكلش را بگوید. می گفت و من توضیح می دادم و او می رفت. مثل روزهای دیگر.

   گفت: می خواهم مرا از دست شوهرم نجات بدهید.

با لحن تمسخر آمیز گفتم: خوب به دادگاه خانواده بروید و درخواست كمك كنید.

   گفت: نمیتوانم، شوهرم افغانی است.

   شروع شد، باز هم یك بدبخت دیگر. دختران ایرانی فقیر و بیچاره ای كه در ازای پرداخت پول به افغانی ها فروخته می شدند تا مرد افغانی بتواند كارت اقامت بگیرد. رویه اشتباه وزارت كشور. ازدواج شرعی و غیر رسمی.

   چون افغانی ها نمی توانند رسمی در ایران ازدواج كنند. شرعی ازدواج می كنند. قیمتش هم بین یكصد هزار تا یك میلیون تومان است. به راحتی به محله های فقیر نشین می روند و دختر می خرند. وزارت كشور هم تبعه خودش را این طور حفظ می كرد كه به شوهر اجازه اقامت می داد تا دختر مجبور نشود به افغانستان برود. بدبخت ها نمی دانند با ازدواج با یك افغانی تابعیت ایرانی خود را از دست می دهند.

   گقتم: كار شما چندان هم سخت نیست، بروید و دادخواست بدهید، دادگاه حكم می دهد و شوهرتان را هم از كشور اخراج می كنند.

   گفت: نه می خواهم شما مرا نجات بدهید.

   گفتم: ما نمی توانیم. بعد با بی حوصلگی گفتم: خوب بگو مشكل چیست؟

   گفت: پدرم معتاد است، ما هفت خواهر و برادریم، من بزرگتر از همه هستم. پدرم از من بدش می آید، می گوید دختر فقط بدبختی به بار می آورد. اگر پسر بودی می توانستی كمك خرج من باشی. منظورش از كمك خرج این است كه می توانستم برایش مواد ببرم. لااقل ساقی می شدم و برایش جنس خوب می آوردم.

   زیاد داستان جدیدی نبود. نگاهش كردم. مستقیم و خیره به موزاییك جلوی پایش نگاه می كرد پاهایش را محكم به هم چسبانده بود ولی پاهایش می لرزیدند. دست خود را روی پایش گذاشت تا جلوی لرزش را بگیرد. ولی دستهایش هم لرزیدند.
   ادامه داد: تا اینكه غلام سخی آمد. من فقط می توانستم كارهای خانه را بكنم، كسی هم خواستگاری من نمی آمد. ما در محله فقیر نشین پشت طلاب زندگی می كردیم، یك خانه خرابه داریم مادرم در خانه های مردم كار می كند تا بتواند خرج ما و مواد پدرم را بدهد. غلام سخی آمد پیش پدرم. پدرم مرا برانداز كرد و گفت: یك میلیون تومان می خواهم.

   غلام سخی رفت و فردا با یك بسته تریاك آمد. با هم چانه زدند و سر هفتصد هزار تومان توافق كردند. دیگر هرچه تریاك آورد، پدرم كمتر از هفتصد هزار تومان رضایت نداد. غلام سخی مهلت خواست و یك هفته بعد آمد و پول را داد و من نزد صلای محله به عقد غلام در آمدم.

   گفتم: خوب این ها كه گفتید چیز تازه ای نیست، متاسفانه به دلیل رویه غلط اداره اتباع امور خارجه و جهل مردم این اتفاق زیاد می افتد .ما كاری نمی توانیم بكنیم ولی حداقل دادگستری خوب عمل می كند بروید و دادخواست طلاق بدهید.

   لحظه ای چشم در چشم من دوخت و چیزی نگفت، در عمق چشمانش خواندم كه خود را بسیار دور از من می بیند در حالی كه كمتر از 3 متر با من فاصله دارد.

   گفت: حداقل گوش كنید .

   گفتم: ما وقت گوش كردن نداریم. بفرمایید.

   به چشمانم زل زد و با بغضی فرو خورده گفت: باید گوش كنید.

   سیگاری آتش زدم و تكیه دادم و با دست اشاره كردم كه ادامه دهد.

   گفت: من فقط هفته ای یك شب غلام سخی را می بینم.

   گفتم: آخر این هم شد مشكل؟ حتما می رود دنبال پخش مواد.

   گفت: شاید هم برود ولی این مشكل من نیست.

   گفتم: خانم دست بردار. چند سالته؟

   گفت: 19 سال.

   گفتم: شكر خدا كه عقلت كار می كنه؟

   گفت: نمی دانم.

   بیش از حد آرام بود. عصبی شده بودم.

   گفتم: خانم جان، دخترم! زندگی قواعد خاص خودش را دارد. شوهر را باید در خانه نگهداشت اگر هم سر به راه نیست جدا شو. این كه مشكلی نیست.

   گفت: می دانم.

   گفتم: پس مشكلت چیه؟

   گفت: من هفت تا شوهر دارم.
   نمی دانستم چه باید بگویم. خشك شدم. اشك از چشمانش سرازیر شد. لرزش پایش بیشتر شد. سرش را به زیر انداخت و ادامه داد.

   گفت: اوایل فقط می ترسیدم و گریه می كردم. از خود غلام سخی هم می ترسیدم ولی وقتی شبهای بعد آدمهای دیگر آمدند نمی توانستم هیچ چیز بگویم یا خفه می شدم یا خفه ام می كردند.

   گفتم: كتكت می زنند؟

   گفت: اوهوم.

   گفتم: همه افغانی هستند؟ شش تای دیگر؟

   گفت: اوهوم.

   دیگر تحمل نكرد. هنوز هم دلم می لرزد، گریه به این تلخی تا به حال ندیده بودم، فقط گریه كرد و تمام تنش یک سره می لرزید.

   گفت: به غلام سخی گفتم چرا پدر سگ؟ گفت: من كه پول نداشتم. هفت نفر شدیم، نفری صد هزار تومان گذاشتیم وسط، خوب آنها هم حقشان را می خواهند.

   گفتم: بی رحم بی همه چیز، لااقل به من رحم كن. گفت : رحم كه ما را ارضا نمی كند.
   حالا آمده ام شما برای من كاری بكنید. شما را به خدا نجاتم بدهید. دوبار رفتم قهر به خانه، قبل از اینكه چیزی بگویم پدرم مرا با كتك بیرون انداخت می ترسید غلام سخی بیاید و پولش را پس بگیرد. غلام سخی مرا می آورد به خانه و دوباره همان قضایا بدبخت شده ام. فقط یك تکه گوشت و استخوان شده ام. شما را به خدا نجاتم بدهید.
   بلند شدم. دوست وكیلی داشتم كه درآنجا وكالت می كرد. با موبایل بهش زنگ زدم و گفتم یك مشكل خاص دارم و تمام حق الوكاله اش را خودم می پردازم.

   بلند شد. گفتم: اگر نمی تواند راه برود اجازه بدهد آمبولانس خبر كنم. گفت كه می تواند راه برود. با هم آهسته از اتاق بیرون رفتیم. همكارم اداره اتباعم با اخم به من نگاه كرد. پیش خود می گفت كه این خائنین كم دردسر دارند، حالا زن افغانی را هم با خود بیرون می برند. به آرامی گفتم كه چادرش را بر سرش بیاندازد. وقتی از پله ها می رفتیم از او پرسیدم صبحانه خورده است یا نه؟

   گفت كه فقط روزی یك وعده غذا می خورد. پیشانی اش عرق كرده بود.

   آهسته گفت: من حامله هستم...

+ نوشته شده در  شنبه 1389/06/13ساعت 18:33  توسط نقطه  | 

(31) آخرش چی شد؟

   سلام خدا، خوبین؟ باز سوال الکی پرسیدم معلومه که خوبین خدا که بد نمیشه، میشه؟ چه خبرا اون بالا هوا خوبه؟ اینجا که گرمه، خیلی گرم.

   خدا خسته شدم چی کار کنم؟ میگم شماهم خسته میشین اونجا؟ مگه میشه، اگه حوصلتون از ما و کارامون سر میرفت که قیامت میکردینو خلاص! پس حوصلتونم سر نمیره، چه جالب.

   اینجا که همۀ روزای ما تکراریه، میبینیمون که، از صبح تا شب دور خودمون میچرخیم بی خود و بی جهت. امروز صبح که بیدار شدم یکم فکر کردم دیشب چیکار میکردم، یادم اومد سریال میدیدم، همین سریال لاست که دیگه هر ننه قَمَری دیده، اونجا هم دی وی دی هاش هست حتماً آره؟ خیلی جالب بود اگه وقت کردین ببینین من دیشب آخرین قسمتشو دیدم، چند سال مردمو مچل خودشون کردن آخرشم معلوم نشد چی شد، چی نشد! حالا شما که از همه دانا تر هستینم یه نگاهی بهش بندازین به منم بگین واقعاً آخرش چی شد، اینا کجا بودن؟من که میگم خودشونم نتونستن جمعش کنن همینطوری محض الکی یه جوری سرو تهشو هم آوردن.

   بیخیال. تصمیم گرفتم هر روز یه چیزی «اینجا» بنویسم که بعدها وقتی خوندم یادم بیاد چیکارا کردم چیکارا نکردم.

   راستی خدا دقت کردین من دیگه روم نیست موقۀ دعا کردن ازتون چیزی بخوام؟ چرا؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/06/01ساعت 6:6  توسط نقطه  | 

(30) مغز چند هسته ای!

  سلام به همۀ دوستان گلم، من صرفاً جهت "همینجوری" اومدم تو نت یه سری به خونم (یعنی اینجا) زدم، دلم نیومد چیزی ننویسم، کلی فکر کردم که چی چی بنویسم، گفتم چی بهتر از شرح حال خنده دارم!

  در حال حاضر بنده فردا دو تا امتحان دارم و جالبه بگم که الان روی پای راستم جزوۀ امتحانم قرار داره، روی پای چپم گوشی موبایلم که چراغش داره چشمکی به معنای دریافت Sms میزنه، یه چشمم به مانیتوره لپ تاپه یه چشمم به تلویزیون که داره بازیه مکزیک و آرژانتین رو  نشون میده، هرکس بگه مغز من الان داره چه کاری رو پردازش میکنه برندس!

  امتحانام تمومشه قول میدم که دوباره بیامو بترکونم.

  با اجازه (زنده باد یلالی تلالی!)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/04/06ساعت 23:36  توسط نقطه  | 

(29) همون آش و همون کاسه!

   خدا لعنت کنه این دانشگاهو که وقتی شروع شد، کلمۀ "برنامه ریزی" به کُل بی معنی میشه. به هیچ کاری نمیرسی. البته من اینطوریم، شاید بقیه اینجوری نباشن...

   هر روز یا ۸ یا ۱۰ یا نهایت ۱۲ پا میشیم تو گرمای کشنده میریم اونجا برگشتنمونم که دیگه با خداست... مگه این رفقای نا باب میذارن زود تر از ۵ عصر از دانشگاه بزنی بیرون؟ هی ازین دانشکده به اون دانشکده، ازین طبقه به اون طبقه، ازین کلاس به اون کلاس. کاش این بالا پایین رفتنا یه اپسیلُن به درسو مشق ربط داشت لااقل آدم وجدان درد نمیگرفت...!

   تا جولو پلاسو جمع کنی بیای بیرونو برسی خونه ۷، ۸ شبه. خسته و کوفته یه چیزی میخوری، ولو میشی کف اتاق! قربونش برم ساعت هارو هم که ۱ ساعت زدن تو سرشون دیگه رسماً همه چی تعطیله. باید دور از جونتون کپۀ مرگ گذاشت تا فردا صبح که همون آشه و همون کاسه!

   آخ تابستون، ای فصل یلالی تلالی، کجایی که با همۀ مزخرفاتت، دلم واست تنگ شده...

 (دروغ گفتم مسخره بازیای دانشگاه یه حالی میده که جایی واسه دلتنگی نمیذاره، خصوصاً اگه ترم آخر باشی...)

خلاصه اینکه، برمیگردم... حتماً... هـََــ !

«نقطه»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/02/08ساعت 23:16  توسط نقطه  | 

(28) داستانک: استخر!

پسر با اضطراب: مطمئنی کسی نمیاد؟

دختر با لبخند: آره عزیزم، مامی و دَدی سال تا سال نمیان تو اتاق من، اولاً که به حریم شخصی من احترام میذارن، دوماً حوصلۀ بالا اومدن از اون همه پله رو ندارن...

پسر: آخه میترسم سایمو از توی بالکن دیده باشن.

دختر: نترس، خیالت راحت باشه اونا حواسشون به این چیزا نیست.

پسر با لبخندی پر از تردید: باشه پس...

(20 دقیقه بعد صدای کوبیده شدن مشت به درب اتاق و فریاد های بلند و آسمان خراش "اکبر آقا قصاب" شنیده می شود.)

اکبر آقا قصاب با سیبیلی در رفته با خشم فریاد میزند و به درب اتاق لگد می زند: درو باز کن ببینم دخترۀ...(!) این سر و صدا ها چیه از اون تو میاد پدر...(!)؟! کی اون تو پیشته...؟!

دختر با چشمانی وحشت زده و تنی لرزان: وای پاشو که بدبخت شدیم! آقام اومد الان خون به پا میکنه! سرمونو بیخ تا بیخ میبرّه!

پسر با لکنت: حالا... چه خاکی... تو سرمون بریزیم؟!

دختر با حالی پریشان: پاشو از تو بالکن بپر تو استخر ! بدو الان درو خرد میکنه! بجنب!

پسر ناگهان به خود می آید و با وحشت به سمت پنجره میدود و خود را از طبقۀ دوم به درون حوض می اندازد.

ثانیه ای نمیگذرد که صدایی چون برخورد شدید پُــتک به دیوار، به گوش میرسد.

دختر با رنگی پریده با دو دست به سر و صورت خود میزند: وای خاک به سرم دیروز آب حوضو خالی کردم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/11/15ساعت 3:3  توسط نقطه  | 

(27) بازگشت، تردید؟

    خیلی وقتا دو دل بودن آدم کار دستش میده. مثل همین غیبت ۳ ماهه من که میتونست خیلی کمتر طول بکشه، اما تردید من برای اینکه چطور بیام و چی بگم که نبودنم رو توجیح کنه، باعث شد تا این نبودن طولانی تر بشه.

    یک هفته مونده به سومین سالگرد باهم بودن، تصمیم گرفتم به تردیدم خاتمه بدم، داشت حروم میشد، علاقه اش، وقتش، احساسش، پولش و هر چیز دیگه ای که به پای من گذاشته بود... من باید زود تر از اینا تمومش میکردم، اما خوب، چه میشه کرد هرچقدر دست دست کردم دیدم نمیتونم اون احساسی رو که باید، بهش داشته باشم. خیانت چیزی نبود که با بخشش و چشم پوشی من حل بشه. به هر حال هرچی که بود تمام شد. درسته که نه اون قبول کرد که خیانت کرده نه من قبول کردم که نکرده، ولی تمام شد. دیگه داشت به عشق بازی های بچه های ۱۶،۱۵ ساله شبیه میشد.

    تصمیم گرفتم ازین به بعد دیگه حداقل با خودم رو راست باشم، پس بدون خجالت تپش مجدد قلبمو به خودم تبریک میگم. امیدوارم این یکی پایان خوشی داشته باشه...

« م.خ. نقطه... »

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/11/06ساعت 18:10  توسط نقطه  |